مردی میانسال پس از سالها زندگی مشترک با بحران هویتی و عاطفی روبهرو میشود و احساس میکند نیمی از خودش را در نقشهایی که برای خانواده و کار بازی کرده از دست داده است. تغییر ناگهانی در رابطه با همسر و ملاقات با فردی از گذشته او را وادار میکند به انتخابهای قدیمی نگاه دوبارهای داشته باشد. او در تلاش برای پیدا کردن «نیمه دیگر» زندگی، میان مسئولیتهای خانوادگی و میل به شروعی تازه سرگردان میشود. اطرافیان هرکدام برداشت متفاوتی از بحران او دارند؛ بعضی آن را خودخواهی میدانند و بعضی فرصتی برای اصلاح سالهایی که بدون توجه به نیازهای شخصی گذشتهاند. شخصیت اصلی کمکم متوجه میشود مسئله فقط انتخاب میان دو رابطه یا دو سبک زندگی نیست، بلکه باید بفهمد چه بخشی از خودش را عمداً کنار گذاشته است. تصمیم نهایی نمیتواند بدون آسیب باشد و او باید مسئولیت پیامد انتخابهایش را بپذیرد، حتی اگر به این نتیجه برسد بازگشت کامل به گذشته یا ساختن زندگی کاملاً تازه هیچکدام راهحل سادهای نیستند.