بن پس از مرگ ناگهانی دختر خردسالش نمیتواند با فقدان کنار بیاید و زندگی مشترکش با همسرش هیزل نیز زیر فشار سوگ قرار گرفته است. در «Don't Go» او بارها خواب یک روز خوش خانوادگی در ساحل را میبیند و به جزئیات تکرارشونده آن، بهویژه پیامی که در شن ظاهر میشود، معنایی فراتر از یک رؤیا میدهد. بن کمکم باور میکند شاید این خواب راهی برای تغییر گذشته یا بازگرداندن دخترش باشد. هیزل و اطرافیانش نگران میشوند که او در حال از دست دادن ارتباط با واقعیت است، اما نشانههایی که بن میبیند باعث میشود خودش نیز نتواند مرز خیال و اتفاق واقعی را به آسانی تشخیص دهد. فیلم یک معمای روانشناختی درباره سوگ، احساس گناه و میل به برگشتن به لحظهای ازدسترفته است. فضای آرام و ساحلی خاطرات در تضاد با وضعیت ذهنی ناپایدار بن قرار میگیرد و داستان بدون آشکار کردن سریع پاسخ، تماشاگر را میان توضیح روانی و احتمال رخدادی غیرعادی نگه میدارد.