اسمِه پس از آنکه برای دفاع از خود یکی از اعضای یک کارتل مکزیکی را میکشد، میداند ماندن در کشور برایش خطرناک است و همراه گروهی از مهاجران به سمت مرز آمریکا فرار میکند. در مسیر با مادری و دختر خردسالش آشنا میشود و وقتی زن از کودک جدا میشود، اسمه قول میدهد دختر را به او برساند. در سوی دیگر مرز، شِپ، مأمور اداره مهاجرت آمریکا، با تناقض میان وظیفه رسمی و شرایط انسانی افرادی که بازداشت میکند روبهروست. مسیر این شخصیتها در منطقهای به هم نزدیک میشود که قاچاقچیان انسان، کارتل، نیروهای مسلح و مهاجران همزمان حضور دارند. اسمه باید بدون مدرک و حمایت قانونی از کودک محافظت کند، در حالی که افراد کارتل نیز ممکن است رد او را دنبال کنند. شِپ نیز مجبور است تصمیم بگیرد اجرای بیچونوچرای قوانین تا چه اندازه با مسئولیت شخصی او در برابر جان انسانها سازگار است.