رومن کولمن به جرم خشونتی شدید در زندانی در نوادا دوران محکومیت طولانیاش را میگذراند و تقریباً با هیچکس ارتباط عاطفی ندارد. رفتار انفجاری و انزوایش باعث شده سالها از دیگر زندانیان جدا نگه داشته شود. وقتی به برنامه بازپروری اسبهای وحشی منتقل میشود، ابتدا علاقهای به شرکت ندارد، اما مربی باتجربهای به نام مایلز او را وادار میکند با موستانگی سرکش کار کند. اسب مانند خود رومن به تماس و اعتماد مقاومت نشان میدهد و هیچ راه سریعی برای رام کردنش وجود ندارد. فرایند آموزش کمکم مرد را مجبور میکند خشم، ترس و روش ارتباطش با دیگران را بهتر بشناسد. همزمان دختر باردارش مارتا برای امضای چند مدرک به دیدنش میآید و رومن با رابطهای روبهرو میشود که سالها به دلیل زندان و رفتار گذشتهاش از آن فرار کرده است. مسابقه و فروش اسبها نزدیک است، اما موفقیت واقعی او فقط به کنترل حیوان وابسته نیست؛ باید ثابت کند میتواند بدون خشونت مسئولیت چیزی بیرون از خودش را بپذیرد.