ونسا پس از مرگ بهترین دوستش جنیفر برای مدتی به خانهای اجارهای میرود تا تنها باشد و با سوگ کنار بیاید. او هنوز مرتب با دوست مردهاش حرف میزند و احساس میکند زندگی بدون حضور او معنای قبلی را ندارد. یک شب موجود فضایی کوچک و عجیب در خانه ظاهر میشود و ادعا میکند برای بررسی انسانها و احساساتشان به زمین آمده است. ونسا در ابتدا تصور میکند فشار روحی باعث توهم شده، اما موجود واقعیتر از آن است که نادیده گرفته شود. بیگانه تلاش میکند غم، دوستی و مرگ را با منطق خودش درک کند و پرسشهای سادهاش ونسا را مجبور میکند چیزهایی را بیان کند که از آدمهای اطرافش پنهان کرده بود. در همان زمان خانواده جنیفر و دوستان مشترک میخواهند او دوباره به زندگی عادی برگردد، اما ونسا هنوز آماده نیست. همراهی غیرمنتظره با موجودی که مفهوم فقدان را نمیشناسد، به او کمک میکند بفهمد خوب شدن به معنای فراموش کردن دوستش نیست و ممکن است بتواند اندوه را با خودش حمل کند بدون آنکه تمام زندگی آیندهاش را متوقف سازد.