ایشار سینگ گروال، مردی نودوپنجساله، سالهاست خاطره عشقی را با خود حمل میکند که در آشوب تقسیم هند در سال ۱۹۴۷ از او جدا شد. او داستان زندگیاش را برای نوهاش نِرویر تعریف میکند و روایت میان زمان حال و سالهای جوانی ایشار حرکت میکند. در گذشته، عشق، خانواده و زندگی روزمره ناگهان با مهاجرت اجباری، خشونت مذهبی و مرز سیاسی تازهای روبهرو میشوند. جوانان مجبورند در فاصله کوتاهی تصمیمهایی بگیرند که بر تمام عمرشان اثر میگذارد و جدایی جغرافیایی به جدایی عاطفی طولانی تبدیل میشود. در زمان حال، نوه با شنیدن داستان میفهمد تاریخ تقسیم فقط مجموعهای از تاریخ و آمار نیست و هنوز در حافظه خانوادهها حضور دارد. «Main Vaapas Aaunga» عشق چندنسلی را با خاطره مهاجرت و تبعیض مذهبی پیوند میدهد. وعده «باز خواهم گشت» در طول دههها معنای متفاوتی پیدا میکند؛ گاهی امید به دیدار دوباره است و گاهی اعتراف به این واقعیت که انسان ممکن است هرگز به خانه قبلی برنگردد، اما خاطره آن همچنان بخشی از هویت نسلهای بعد باقی میماند.