ابراهیم جوان با پدربزرگش ایاز، پیرمردی گناهکار زندگی می کند که در پی از دست دادن خانواده اش در یک تصادف، رنج های غیرقابل تحملی می کشد. پشیمانی او بی دلیل نیست; ایاز در راه بازگشت به خانه از مراسم عروسی یکی از اقوام در آن روز سرنوشت ساز در حال رانندگی با اتوبوس بود که به داخل دره منحرف شد. این حادثه دلخراش ایاز را وادار به کشتن خود می کند و همین امر باعث می شود ابراهیم فکر کند که تسخیر شده است.