مردی فراری پس از کشتن واعظی دورهگرد، هویت او را میدزدد و با لباس و مدارکش وارد شهری کوچک در تگزاس میشود. او قصد دارد فقط مدتی پنهان بماند، اما ساکنان شهر تصور میکنند واعظ تازه برای خدمت به کلیسا آمده و به تدریج او را وارد زندگی خود میکنند. مرد که در ابتدا فقط نقش بازی میکند، با سیلیا، زنی که پسرش ناپدید شده، و کلانتر محلی آشنا میشود. همزمان جسدی در معدن سنگ نزدیک شهر پیدا میشود و تحقیقات پلیس احتمال ارتباط با قتلهای دیگری را مطرح میکند. هویت جعلی او باعث میشود بتواند به اطلاعات و اعتماد مردم دسترسی پیدا کند، اما هر پرسش درباره گذشته «واعظ» خطر افشای حقیقت را بالا میبرد. زمانی که سرنخهای پرونده معدن به افراد بانفوذ شهر نزدیک میشوند، او باید تصمیم بگیرد فقط از منطقه فرار کند یا از جایگاهی که با دروغ به دست آورده برای کمک به کسانی استفاده کند که برخلاف انتظار به او فرصت زندگی تازهای دادهاند.