کَسی، زنی که پس از تجربهای آسیبزا تلاش میکند زندگی آرامی بسازد، همراه همسرش به خانهای در جاده بلکواتر نقل مکان میکند. یک شب در مسیر جنگلی با زنی روبهرو میشود که کنار جاده ایستاده، اما از ترس توقف نمیکند و بعدتر میفهمد همان زن کشته شده است. احساس گناه و نگرانی از آنچه دیده، خواب و تمرکز کَسی را مختل میکند. همزمان تماسهای ناشناس، صداهای عجیب و فراموشیهای کوتاه باعث میشوند او به سلامت روان خودش شک کند. اطرافیان احتمال میدهند فشار عصبی یا سابقه خانوادگی بیماری ذهنی در این وضعیت نقش داشته باشد، اما کَسی احساس میکند کسی عمداً تلاش دارد او را بترساند. تحقیقات درباره زن کشتهشده ارتباطهایی با افراد نزدیک به زندگی خودش ایجاد میکند. او باید پیش از آنکه همه تجربههایش به عنوان توهم کنار گذاشته شوند بفهمد چه کسی شب قتل در جاده حضور داشته و چرا اکنون میخواهد کَسی به حافظه و قضاوت خودش اعتماد نکند.