مکس باربر، تهیهکننده بدهکار هالیوود، برای پرداخت پول یک گانگستر نقشه میکشد بازیگر سالخورده فیلم تازهاش در صحنهای خطرناک کشته شود تا پول بیمه را بگیرد. اما دوک مونتانا از هر بدلکاری جان سالم به در میبرد و خود فیلم هم بهتر از انتظار پیش میرود. روایت در لحظات آرامتر، به تغییر شخصیتها فرصت میدهد و نشان میدهد که اعتماد بهسادگی به دست نمیآید. هرچه زمان میگذرد، پیامد تصمیمها آشکارتر میشود و افراد درگیر ماجرا باید میان خواسته شخصی و جمعی انتخاب کنند. در سطح انسانیتر روایت، مسئولیت فردی پررنگ میشود و این انتخاب روایی به موتور بخشی از روایت تبدیل میشود. جهانی که ماجرا در آن رخ میدهد، نقش فعالی در ماجرا دارد و چنین محدودیتی مسیر رسیدن به پاسخ را دشوار میسازد. تا پیش از رسیدن به نتیجه، مسیر حل مسئله اهمیت خودش را حفظ میکند؛ و «مسیر بازگشت» اجازه دهد انگیزهها بهتدریج روشن شوند. بخش قابلتوجهی از قصه، وفاداری به آزمون گذاشته میشود و این انتخاب روایی به موتور بخشی از روایت تبدیل میشود.