مَکس، سرباز سابق لژیون خارجی که بعدها به عنوان مزدور کار میکند، در مأموریتی در آمریکای جنوبی گرفتار کمین میشود و همرزمانش او را مرده رها میکنند. گروهی از مردم محلی او را پیدا کرده و در کلیسایی کوچک درمان میکنند. این تجربه باعث میشود مکس تصمیم بگیرد خشونت گذشته را کنار بگذارد و برای مدتی در کنار کسانی زندگی کند که بدون شناختش به او کمک کردهاند. آرامش تازه مدت زیادی دوام ندارد؛ اعضای همان گروه مزدوری که زمانی با آنها کار میکرد به منطقه میآیند و مردم کلیسا را تهدید میکنند. مکس میداند مقابله با آنها به معنای بازگشت به همان مهارتهایی است که قصد داشت فراموش کند. او میان باور تازهاش به زندگی بدون خشونت و مسئولیت نسبت به کسانی که جانش را نجات دادهاند گرفتار میشود. زمانی که تهدید مستقیم میشود، مکس باید از تجربه جنگی خود برای محافظت از جامعه استفاده کند، بدون آنکه دوباره کاملاً به مردی تبدیل شود که پیش از زخمی شدن بود.