استیو مکلِسون به جرم دو قتل در زندانی فوقامنیتی محکوم است و سالها خشونت، انزوا و خشم را به بخشی از هویت خود تبدیل کرده است. ورود همسلولی جدید، نوجوانی نوزدهساله که نخستین محکومیتش را میگذراند، نظم بسته زندگی او را تغییر میدهد. استیو در ابتدا حاضر نیست با جوان ارتباطی داشته باشد، اما کمکم متوجه میشود او در محیط زندان آسیبپذیر است و بدون حمایت ممکن است به راحتی گرفتار گروههای خشن شود. همزمان دختری که استیو هرگز ندیده و سالها از او دور بوده درخواست ملاقات میکند. این خبر او را مجبور میکند با گذشته، مسئولیت جنایتهایش و تصویری که از خودش ساخته روبهرو شود. میان خشونت روزمره زندان و تلاش برای ایجاد ارتباط با دو جوان، استیو برای نخستین بار با امکان تغییر مواجه میشود. او باید تصمیم بگیرد آیا میتواند بدون انکار جرم و آسیبهایی که ایجاد کرده، راهی برای جبران یا دستکم شکستن چرخه خشونت پیدا کند.