در اوج جنگ سرد سال ۱۹۶۳، ناپلئون سولو، مأمور باهوش سیا و دزد سابق، مجبور میشود با ایلیا کوریاکین، مأمور سرسخت کاگب، همکاری کند. دو کشور متوجه شدهاند سازمانی جنایی با دسترسی به دانش هستهای قصد ساخت سلاحی خطرناک دارد. تنها سرنخ آنها گبی تلر، دختر دانشمند آلمانی گمشدهای است که احتمال میرود برای شبکه کار کند. سولو و ایلیا با وجود دشمنی سیاسی و تفاوت کامل در روش کار، باید گبی را به رم ببرند و از طریق خانوادهاش به سازمان نفوذ کنند. سولو بیشتر به فریب و جذابیت متکی است و ایلیا نظم و قدرت را ترجیح میدهد؛ اختلافشان بارها مأموریت را به خطر میاندازد. در سوی دیگر، ویکتوریا و الکساندر وینچیگوئرا تلاش میکنند دانشمند را برای تکمیل پروژه هستهای تحت فشار قرار دهند. مأموران باید پیش از انتقال فناوری، اطلاعاتی پیدا کنند که ثابت کند هدف واقعی شبکه چیست، در حالی که سیا و کاگب نیز هرکدام دستورهای پنهانی برای نیروهای خود دارند.