اِما برای فرار از ناپدری آزارگرش خانه را ترک میکند و به شهر میرود تا زندگی مستقلی برای خود بسازد. او شغلی به عنوان مراقب خانم بِلوف، زن سالخوردهای که از زوال ذهنی رنج میبرد، پیدا میکند و در خانه بزرگ او ساکن میشود. در ابتدا وظیفهاش ساده به نظر میرسد، اما صداهای غیرعادی از زیرزمین، رفتارهای نامفهوم ساکن خانه و اتفاقهایی که توضیح منطقی ندارند، آرامش او را از بین میبرند. اِما نمیداند کدام بخش از حرفهای پیرزن ناشی از بیماری است و کدام یک ممکن است هشداری واقعی باشد. هرچه بیشتر درباره خانه کنجکاوی میکند، نشانههایی از رازی قدیمی پیدا میکند که صاحبان آن ترجیح میدهند پنهان بماند. شغلی که قرار بود فرصتی برای شروع دوباره باشد، به موقعیتی تبدیل میشود که اِما باید برای خروج از آن و حفظ جانش راهی پیدا کند.