در بمبئی قرن نوزدهم، کارسنداس مولجی، روزنامهنگار جوان و اصلاحطلب اجتماعی، پس از مشاهده سوءاستفاده یکی از رهبران مذهبی بانفوذ از زنان پیرو خود تصمیم میگیرد درباره این رفتارها بنویسد. انتشار مقاله با واکنش شدید جامعه مذهبی روبهرو میشود و رهبر مورد انتقاد از او به اتهام افترا شکایت میکند. پرونده دادگاه به موضوعی فراتر از اختلاف میان دو فرد تبدیل میشود و مسئله آزادی مطبوعات، قدرت رهبران مذهبی و حق پیروان برای سؤال کردن را در مرکز توجه قرار میدهد. کارسنداس باید در شرایطی از نوشتههای خود دفاع کند که بسیاری از شاهدان از ترس آبرو یا پیامد اجتماعی حاضر به صحبت نیستند. رابطه عاطفی و زندگی شخصی او نیز تحت فشار قرار میگیرد، زیرا موضعش میتواند خانواده و نزدیکان را در جامعه منزوی کند. او ناچار است ثابت کند انتقاد از سوءاستفاده الزاماً حمله به ایمان نیست و حقیقت درباره رفتار یک فرد قدرتمند باید بتواند در فضای عمومی بررسی شود.