گونا برای درمان فوری دخترش سانا از چنای به لندن میرود. هزینه جراحی باید سریع پرداخت شود و او ناچار میشود از شبکهای غیررسمی برای انتقال پول استفاده کند. پس از درگیری با چند تبهکار که میخواهند نشانه دریافت پول را از او بدزدند، گونا بهطور ناخواسته به یک افسر پلیس حمله کرده و زندانی میشود. او فقط میخواهد برای امضای مدارک درمان دخترش از زندان خارج شود، اما همان زندان در آستانه شورشی برنامهریزیشده قرار دارد. گروهی از زندانیان خطرناک با حمایت نیروهایی بیرون از زندان نقشه فرار و عملیاتی بزرگتر را دنبال میکنند. ساندرا جیمز، مسئول زندان، ابتدا درخواست گونا را رد میکند اما خیلی زود متوجه میشود مرد مهارتهایی دارد که با یک پدر معمولی سازگار نیست. هنگامی که شورش آغاز میشود، گونا مجبور است هم راهی برای رسیدن به دخترش پیدا کند و هم مانع شود کسانی که زندان را به میدان عملیات تبدیل کردهاند جان کارکنان و زندانیان دیگر را به خطر بیندازند.