در «Marnie» آلفرد هیچکاک، مارنی ادگار زنی است که با نامها و هویتهای مختلف وارد شرکتها میشود، اعتماد کارفرما را جلب میکند و سپس از آنها پول میدزدد. او پس از هر سرقت ظاهر و هویتش را تغییر میدهد، اما مجموعهای از ترسهای شدید—از رنگ قرمز، رعدوبرق و نزدیکی عاطفی—نشان میدهد رفتارهایش تنها به طمع مربوط نیست. مارک راتلند، مدیر یکی از شرکتهایی که مارنی هدف قرار میدهد، گذشته او را کشف میکند اما بهجای تحویل فوری به پلیس، او را تحت فشار قرار میدهد تا در زندگیاش بماند. رابطه آنها پیچیده، ناسالم و آمیخته با کنترل است و مارک میکوشد منشأ ترسها و خاطرات سرکوبشده مارنی را بفهمد. فیلم سرقت و تعلیق را با مطالعهای روانشناختی پیوند میدهد و بهتدریج به گذشته خانوادگی شخصیت اصلی نزدیک میشود. هویتهای جعلی مارنی راهی برای فرار از قانوناند، اما مشکل عمیقتر چیزی است که او حتی از خودش نیز پنهان کرده است.