دیوید، فروشنده مبلمان در آمریکا، همراه همسرش گرو و خواهرش لیندا به فروشگاهی میرود تا برای مادر سالخوردهشان یک کاناپه تازه انتخاب کنند. مادر ناگهان روی یکی از مبلها مینشیند و اعلام میکند دیگر از آن بلند نخواهد شد. کارکنان فروشگاه نمیتوانند او را مجبور به خروج کنند و سه فرزند که سالها اختلاف و احساسات حلنشده دارند ناچار میشوند دور همان کاناپه جمع شوند. دیوید بیش از همه از مسئولیت مراقبت از مادر فرار کرده و اکنون رفتار عجیب او باعث میشود خاطرات کودکی، مرگ پدر و رابطههای خانوادگی دوباره مطرح شوند. مرز میان واقعیت و فضای ذهنی شخصیتها به تدریج کمرنگ میشود و فروشگاه شکل نمادینتری پیدا میکند؛ مکانی که خروج از آن بدون مواجهه با گذشته ممکن نیست. هر خواهر و برادر روایت متفاوتی از مادر و خانواده دارد و این تفاوتها نشان میدهند سالها سکوت چگونه برداشتهای کاملاً متفاوتی ساخته است. آنها باید پیش از تصمیم درباره آینده مادر، مسئولیت خودشان را در رابطهای که مدتها از آن فاصله گرفتهاند بپذیرند.