لوسی شیمرز دختر کوچکی است که درست پیش از کریسمس به دلیل بیماری جدی در بیمارستان بستری میشود. با وجود وضعیت جسمی دشوار، او تلاش میکند با بیماران و کارکنان اطرافش مهربان باشد و باور مذهبی ساده اما محکمی دارد. در همان بیمارستان ادگار، زندانیای سختگیر که برای درمان نارسایی کلیه تحت مراقبت قرار گرفته، با نگهبانی حضور دارد. او از خانوادهاش دور افتاده و سالهاست نسبت به دیگران بیاعتماد است. آشنایی لوسی و ادگار در ابتدا عجیب به نظر میرسد، اما کودک بدون توجه به گذشته مرد با او صحبت میکند و به تدریج رابطهای میانشان شکل میگیرد. لوسی همچنین از فرشتهای سخن میگوید که حضورش را احساس میکند و میخواهد پیش از کریسمس به افراد اطرافش کمک کند روابط آسیبدیده را ترمیم کنند. ادگار در کنار این کودک مجبور میشود دوباره به تصمیمهای گذشته، خانوادهای که از او فاصله گرفته و امکان بخشیده شدن نگاه کند.