ویل اسپالدینگ، سرباز آمریکایی در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم، شاهد قتل خدمه بمبافکنش به دست افسر نازی مارتین باخ است و سالها بعد هنوز برای پیدا کردن او زندگی میکند. در دهه ۱۹۵۰، سرنخی ویل را به آمریکای جنوبی میبرد؛ جایی که بسیاری از نازیهای فراری با هویتهای جدید زندگی میکنند. او همراه گروهی از افراد با انگیزههای متفاوت وارد جنگل و مناطق دورافتاده میشود و به ساختمانی معروف به «لانه کرکس» نزدیک میشود. ویل انتظار دارد فقط با چند فراری روبهرو شود، اما متوجه میشود شبکهای سازمانیافته هنوز فعال است و افراد بانفوذ برای حفاظت از آن تلاش میکنند. انگیزه شخصی انتقام او گاهی با هدف گروه برای جمعآوری مدرک و جلوگیری از طرحهای تازه تضاد پیدا میکند. هرچه به باخ نزدیکتر میشود، ویل باید میان کشتن مردی که سالها دنبالش کرده و استفاده از او برای آشکار کردن شبکهای بزرگتر تصمیم بگیرد.