مجید سالهاست پدرش حاج نصرت را مسئول نابسامانی زندگی خود میداند و کینهاش هر روز عمیقتر شده است. او برای وادارکردن پدر به تسلیم، برادر دهسالهاش را میرباید؛ تصمیمی که یک اختلاف خانوادگی را به بحرانی خطرناک تبدیل میکند. هر ساعت که میگذرد، گذشته خانواده و سهم هرکدام در این دشمنی روشنتر میشود و مجید درمییابد انتقام از پدر، پیش از همه زندگی کودکی بیگناه را قربانی کرده است.