ادوارد کول، میلیاردر شرکتی و کارتر چمبرز، مکانیک طبقه کارگر، دنیاها از هم جدا هستند. در یک دوراهی در زندگی خود، آنها در یک اتاق بیمارستان سهیم هستند و متوجه می شوند که دو چیز مشترک دارند: میل به صرف زمان باقیمانده برای انجام هر کاری که همیشه می خواستند انجام دهند و نیاز محقق نشده برای کنار آمدن با آنچه که هستند. آنها با هم سفر جاده ای یک عمر را آغاز می کنند، در طول مسیر با هم دوست می شوند و یاد می گیرند که زندگی را با بینش و شوخ طبعی کامل کنند.