لیز و دخترش پس از سالها دوری به خانه خانوادگی در شهری کوچک بازمیگردند و تلاش میکنند رابطهای را که آسیب دیده دوباره بسازند. در همان زمان مردی مرموز با فلوت در منطقه ظاهر میشود و اتفاقهای غیرعادی به حضور او نسبت داده میشوند. کودکان و نوجوانان شهر بیشتر از بزرگسالان تحت تأثیر موسیقی قرار میگیرند و رفتار بعضی از آنها تغییر میکند. لیز در ابتدا افسانههای محلی درباره «نوازنده» را جدی نمیگیرد، اما وقتی دخترش نیز به صدایی واکنش نشان میدهد که دیگران نمیشنوند، شروع به تحقیق میکند. داستانهای قدیمی شهر از پیمانی میگویند که نسلهای گذشته هرگز به طور کامل به آن عمل نکردهاند. لیز باید بفهمد این افسانه چه ارتباطی با خانواده خودش دارد و چرا بازگشت او همزمان با آغاز دوباره حوادث شده است. هرچه موسیقی بیشتر شنیده میشود، فرصت جلوگیری از تکرار اتفاقی قدیمی کمتر میشود.