مری پس از گذراندن دوران زندان به دلیل آتش زدن دوستپسر سابقش، جیمز، تلاش میکند دوباره زندگی مستقلی داشته باشد. جیمز قاتل زنجیرهای معروف به «قاتل باران» بود و مری مجبور شده بود شاهد جنایتهای او باشد. پس از آزادی، شغل شیفت شب در فروشگاهی بیستوچهارساعته پیدا میکند؛ کاری که او را ساعتها تنها در ساختمانی دورافتاده نگه میدارد. مری هنوز با توهم و خاطرات جیمز زندگی میکند و دارو مصرف میکند، بنابراین وقتی نشانههایی از حضور او در اطراف فروشگاه میبیند نمیتواند مطمئن باشد واقعاً کسی آنجاست یا ذهنش دوباره گذشته را بازسازی میکند. باران و تماسهای ناشناس ترس را بیشتر میکنند و همکارانش نیز نمیدانند حرفهای او تا چه اندازه واقعیاند. شیفت شب به آزمایشی تبدیل میشود که مری باید در آن میان آسیب روانی گذشته و تهدیدی احتمالی که شاید دوباره برگشته تفاوت بگذارد.