در سرزمین اوریشا، جادو زمانی بخشی از زندگی مردم بود تا اینکه پادشاه ساوران دستور داد دارندگان جادو کشته شوند و قدرتهای آنان از جهان ناپدید شود. زِلی آدبولا که مادرش را در همین پاکسازی از دست داده، همراه برادرش تزین زندگی میکند و هنوز آثار سرکوب مردم مجی را هر روز میبیند. برخورد او با آمارى، دختر پادشاه، فرصتی غیرمنتظره برای بازگرداندن جادو ایجاد میکند. آمارى پس از دیدن خشونت حکومت علیه یکی از نزدیکانش از قصر فرار کرده و شیئی را همراه دارد که میتواند قدرتهای خاموش را بیدار کند. زلی، تزین و آماری باید برای انجام آیینی پیش از پایان فرصت تعیینشده از سرزمین عبور کنند، در حالی که شاهزاده اینان، برادر آماری، مأمور شده آنها را پیدا کند. سفرشان در میان روستاها و معابد، زلی را با مسئولیت بازگرداندن قدرتی روبهرو میکند که میتواند مردمش را آزاد کند اما همزمان جنگی تازه در اوریشا به راه بیندازد.