پیر، کارگر راهآهن و پدری تنها، دو پسرش فوس و لویی را پس از مرگ همسرش با باورهای چپگرایانه و حس همبستگی طبقه کارگر بزرگ کرده است. وقتی لویی برای تحصیل به دانشگاه سوربن میرود، فوس که در خانه میماند کمکم منزویتر میشود و با گروهی از جوانان راست افراطی ارتباط پیدا میکند. پیر ابتدا تغییر لباس، دوستان و رفتار پسر را مرحلهای موقت میبیند، اما حضور فوس در تجمعها و تمرینهای گروهی نشان میدهد علاقه او جدیتر شده است. ارزشهایی که پدر تمام عمر بر اساسشان زندگی کرده مستقیماً با ایدئولوژی پسرش برخورد میکنند و هر تلاش برای بحث فاصله میانشان را بیشتر میکند. پیر بین خشم سیاسی و عشق پدرانه گرفتار است؛ نمیخواهد عقاید فوس را عادی جلوه دهد اما نمیخواهد او را نیز از خانواده براند. لویی از دور تلاش میکند میان آنها پل بزند. خانواده باید با این پرسش روبهرو شود که محبت تا کجا میتواند اختلافی بنیادی در ارزشها را تحمل کند و آیا پدری که همیشه خود را نزدیک پسرانش میدانست، نشانههای تغییر فوس را خیلی دیر دیده است.