مِیسی همراه دوستپسرش چِیس برای گردش و پیادهروی به منطقهای کوهستانی و دورافتاده میرود، اما سفر عاشقانه خیلی زود به کابوسی خشونتآمیز تبدیل میشود. آنها با زنی عظیمالجثه و نقابدار روبهرو میشوند که مانند عروسکی چینی لباس پوشیده و رفتار کودکانه و در عین حال مرگباری دارد. چِیس زخمی میشود و مِیسی ربوده شده، در خانهای دورافتاده داخل اتاقی شبیه مهدکودک زندانی میشود. مهاجم او را نه فقط قربانی، بلکه «کودکی» میبیند که باید در خانواده خیالی خودش نگه دارد. مِیسی در کنار ترس باید قواعد این بازی بیمارگونه را بفهمد، نشانههای قربانیان قبلی را پیدا کند و راه خروجی بسازد. «Dolly» وحشت بقا و فولکهورر را با تصویر مادری تحریفشده ترکیب میکند. مِیسی نمیتواند فقط منتظر کمک بماند، چون محل آنقدر دور است که حضور او را کسی نمیداند. برای فرار باید از محیط و رفتار قابلپیشبینی مهاجم استفاده کند و بدون پذیرفتن نقشی که به او تحمیل شده، کنترل خودش را پس بگیرد.