یک موجود ناشناخته در موزه تاریخ طبیعی شیکاگو شروع به شکار افراد میکند. زیستشناس و کارآگاهی پلیس با بررسی قتلها به رابطه میان شیء باستانی، سفر پژوهشی و هیولایی میرسند که در راهروهای موزه پنهان شده است. فراتر از اتفاق اصلی، گذشته شخصیتها دوباره مطرح میشود که زیر فشار در انتخابهای دشوار خودش را نشان میدهد. ساختار قصه همزمان، روی واکنشهای کوچک مکث میکند و همین کمک میکند بفهمیم چگونه مسئولیت همیشه با قدرت همراه است. زمینهای که قصه ساخته، بر تصمیمها فشار وارد میکند و نتیجه این وضعیت تصمیمهای بعدی را قابلفهمتر میسازد. با پیش رفتن ماجرا، هدف اولیه معنای تازهای پیدا میکند به همین دلیل آدمها مجبور میشوند از یکدیگر کمک بگیرند. در محدودهای بدون اسپویل، تمرکز روی تغییر شخصیتها میماند؛ و «یادگار» ماجرا را به رابطه و انتخاب پیوند بزند. زمان و مکان روایت، واکنشها را تحت تأثیر قرار میدهد و همین شرایط شخصیتها را به واکنش وامیدارد.