مارکیز همراه همسر و فرزندانش با هواپیمای شخصی برای شرکت در مراسم خاکسپاری پدرش راهی مناطق روستایی آپالاچیا میشود. طوفان باعث سقوط هواپیما میشود و مارکیز پس از به هوش آمدن خود را در خانه خانم الویس، زنی سالخورده و مرموز، میبیند. او ادعا میکند با روشهای سنتی و جادوی محلی از مارکیز مراقبت کرده و خانوادهاش نیز سالم هستند، اما اجازه نمیدهد مرد آنها را ببیند یا خانه را ترک کند. مارکیز که در کودکی از باورهای پدرش به آیینهای سنتی فاصله گرفته بود، حالا با نمادها، طلسمها و روشهایی روبهرو میشود که سالها آنها را خرافه میدانست. هر تلاش برای فرار نشان میدهد وضعیت جسمیاش و کنترل الویس بر خانه بیشتر از چیزی است که تصور میکرد. او باید بفهمد خانوادهاش کجا هستند و چرا زن او را برای آیینی نگه داشته است که به گذشته خانوادگی خودش ارتباط دارد.