در آیندهای نزدیک، دو مرد برای رسیدن به معدن طلایی در منطقهای بیابانی و بسیار دورافتاده سفر میکنند. پس از پیدا کردن قطعهای عظیم از طلا که بخش اصلی آن زیر خاک مانده، تصمیم میگیرند یکی کنار محل بماند و دیگری برای آوردن تجهیزات حفاری به شهر برگردد. مردی که نگهبانی را انتخاب میکند باید چند روز در گرمای شدید، کمبود آب و محیطی تقریباً بدون پناهگاه دوام بیاورد. ارزش کشف باعث میشود حاضر نباشد محل را ترک کند، حتی وقتی وضعیت جسمیاش رو به وخامت میرود. حضور غریبهها، حیوانات و توهم ناشی از گرما اعتمادش را نسبت به هر چیزی کاهش میدهد. هر ساعت انتظار او را بیشتر به این فکر میاندازد که آیا شریکش واقعاً برمیگردد یا قصد دارد طلا را برای خودش بردارد. ثروتی که قرار بود زندگی او را تغییر دهد به دلیلی برای ماندن در مکانی تبدیل میشود که طبیعتش آرامآرام توان زنده ماندن را از او میگیرد.