مارکوس کاولی پس از سالها زندگی دشوار و درگیری با گذشته خانوادگی تلاش میکند رابطهاش با برادران و نزدیکانش را حفظ کند. هنگامی که یکی از اعضای خانواده با اتهامی جدی روبهرو میشود، مارکوس میخواهد باور کند او بیگناه است و به جای قضاوت سریع از او حمایت کند. اما با پیدا شدن اطلاعات تازه، مرز میان وفاداری خانوادگی و نادیده گرفتن حقیقت دشوارتر میشود. گذشته پرخشونت خانواده و انتخابهایی که هرکدام برای زنده ماندن انجام دادهاند دوباره به سطح میآید. مارکوس باید بفهمد تا چه اندازه میتوان برای حفظ یک رابطه از پرسیدن سؤالهای سخت خودداری کرد. در همین زمان، پلیس و افرادی از دنیای جرم نیز به خانواده نزدیک میشوند و فشار برای انتخاب طرف افزایش مییابد. او که همیشه تلاش کرده از همان مسیر نسل قبلی فاصله بگیرد، ممکن است برای محافظت از خانواده دوباره وارد محیطی شود که سالها برای خروج از آن تلاش کرده است.