الکس، کارمند جوان یک شرکت، برای نخستین بار همراه رئیسش گرگور و دوست قدیمی او هنریک به سفر سالانه شکار در جنگلی دورافتاده میرود. دو مرد بزرگتر سالهاست این رسم را تکرار میکنند و رابطهای نزدیک بر پایه رقابت، خاطره و قدرت میانشان شکل گرفته است. در آغاز شکار، الکس بیشتر مهمانی تازهوارد است که میخواهد خودش را ثابت کند، اما زمانی که تمام حیوانات جنگل ناگهان ناپدید به نظر میرسند، فضای سفر تغییر میکند. نبود شکار به جای متوقف کردن برنامه، وسواس گرگور و هنریک برای پیدا کردن هدف را بیشتر میکند. رقابت دوستانه کمکم به رفتارهای خطرناک تبدیل میشود و الکس متوجه میشود برای این دو، شکار فقط درباره حیوانات نیست؛ سلسلهمراتب و مردانگیشان نیز در میدان آزمایش میشود. در دشتی سفید و جنگلی ساکت، تنش میان سه مرد بالا میرود و مرز میان شکارچی و شکار مبهم میشود. الکس باید تصمیم بگیرد تا کجا برای پذیرفته شدن در جمعی که قوانین خودش را دارد پیش خواهد رفت.