جنگجویی تنها در سرزمینی قرونوسطایی زندگی خود را با شکار موجودات خطرناک میگذراند و برای هر سر بریده جایزه میگیرد. او در کلبهای دورافتاده مجموعهای از غنیمتهای شکارهای گذشته را نگه میدارد، اما یک هدف برایش از همه مهمتر است: پیدا کردن هیولایی که سالها قبل دخترش را کشته است. هر بار که موجودی تازه در منطقه دیده میشود، جنگجو امیدوار است سرانجام به همان شکار برسد. او پس از نبردها زخمهای خود را با دارویی مرموز درمان میکند و تقریباً تمام زندگیاش به آماده شدن برای رویارویی نهایی تبدیل شده است. وقتی نشانههایی آشنا در یکی از شکارها میبیند، باور میکند فرصت انتقام نزدیک شده و بدون همراه وارد منطقهای ناشناخته میشود. تجربه و تجهیزاتش برای هیولاهای معمول کافی بوده، اما دشمنی که سالها در ذهنش ساخته ممکن است چیزی بسیار متفاوت باشد. مأموریت شخصی او میان وظیفه شکارچی و اندوه پدری قرار دارد که هیچگاه مرگ فرزندش را نپذیرفته است.