پس از کشته شدن گوان یو و تصاحب «شمشیر هلالی اژدهای سبز» توسط پان ژانگ، پسرش گوان شینگ تنها با یک هدف زندگی میکند: انتقام گرفتن و بازگرداندن سلاح مشهور پدر. او سالها تمرین میکند و سرانجام زمانی که لیو بی قصد حمله به دولت وو را دارد، فرصت ورود به میدان واقعی را پیدا میکند. گوان شینگ فرمانده گروه کوچکی از جنگجویان جوان میشود که مأموریت دارند سد آبی مهم دشمن را نابود کنند. عملیات در ظاهر میتواند مسیر ارتش را باز کند، اما نیروهای وو از نقشه آنها باخبر شدهاند و گروه به تله نزدیک میشود. گوان شینگ باید میان دستور نظامی و میل شخصی برای پیدا کردن پان ژانگ تعادل برقرار کند. هر قدم او را به قاتل پدر و شمشیر نزدیکتر میکند، اما عجله برای انتقام میتواند مأموریت و جان همراهانش را به خطر بیندازد. او در جریان نبرد میفهمد میراث گوان یو فقط یک سلاح افسانهای نیست و شایستگی حمل آن به تصمیمهایی وابسته است که در لحظه فشار میگیرد.