سر کول، شوالیهای از قرون وسطی، در آستانه کریسمس به شکلی جادویی به اوهایوی امروز منتقل میشود. او هیچ شناختی از فناوری، خودروها یا زندگی مدرن ندارد و پس از برخورد اتفاقی با بروک، معلم علوم مدرسه، از او کمک میگیرد. بروک که پس از تجربهای ناموفق دیگر چندان به عشق و داستانهای افسانهای باور ندارد، ابتدا تصور میکند کول دچار فراموشی شده است. با گذشت زمان، توضیحات شوالیه درباره گذشته و مأموریتی که باید انجام دهد جدیتر به نظر میرسد. کول میداند برای بازگشت به زمان خودش باید «جستوجوی واقعی» خود را کامل کند، اما نمیداند منظور از آن دقیقاً چیست. در حالی که بروک به او برای سازگار شدن با زندگی امروز کمک میکند، رابطه میانشان نزدیکتر میشود و کول باید تصمیم بگیرد انجام مأموریتش الزاماً به معنای بازگشت به زندگی قبلی است یا نه.