برترام پینکوس دندانپزشکی بداخلاق و منزوی در نیویورک است که از ارتباط با دیگران فرار میکند. پس از یک عمل پزشکی و تجربه کوتاه مرگ بالینی، او متوجه میشود میتواند ارواح را ببیند و با آنها صحبت کند. مشکل این است که تعداد زیادی روح با درخواستهای ناتمام سراغش میآیند و زندگی آرامش را نابود میکنند. یکی از آنها فرانک هرلی است که میخواهد پینکوس مانع ازدواج دوباره همسر بیوهاش گوئن شود. پینکوس ابتدا فقط برای خلاص شدن از فرانک قبول میکند، اما آشنایی با گوئن او را وادار میکند از دنیای بسته خودش بیرون بیاید. «Ghost Town» کمدی عاشقانه ماوراییای است که توانایی دیدن مردگان را بیش از قدرتی هیجانانگیز، مزاحمتی برای مردی ضد اجتماعی میبیند. پینکوس کمکم میفهمد ارواح به این دلیل به او چسبیدهاند که مسئلهای ناتمام با زندگان دارند و کمک کردن به آنها به معنای گوش دادن به آدمهایی است که تمام عمر از شنیدنشان اجتناب کرده بود. تغییر او نه از جادو، بلکه از پذیرفتن مسئولیت عاطفی نسبت به دیگران آغاز میشود.