در شهر کوچک اُول در داکوتای شمالی سال ۱۹۸۳، زندگی روزمره مردم با سرمای شدید، بارهای محلی و روابطی تعریف میشود که همه از جزئیاتشان خبر دارند. جولیا، معلم تازهوارد دبیرستان، برای فرار از زندگی قبلی به شهر میآید اما خیلی زود میفهمد ناشناس ماندن در چنین جایی تقریباً غیرممکن است. میچ، دانشآموزی حساس و منزوی، و هوراس، مرد سالخوردهای که بیشتر وقتش را در کافه میگذراند، هرکدام به شکلی وارد زندگی او میشوند. شهر در آستانه کولاک تاریخی ۱۹۸۴ قرار دارد و ساکنان با مشکلات شخصی خود دستوپنجه نرم میکنند: عشقهای ناکام، رؤیاهای خروج و ترس از تغییر. جولیا تلاش میکند در مدرسه جای خود را پیدا کند و همزمان با تصمیمهایی روبهرو میشود که دلیل واقعی آمدنش به اُول را آشکار میکنند. داستان بیش از یک حادثه بزرگ، تصویری از آدمهایی ارائه میدهد که در شهری کوچک زندگیشان به هم گره خورده و حتی تصمیم خصوصی یک نفر خیلی زود به موضوعی عمومی تبدیل میشود.