زنی جوان که پس از چند رابطه ناموفق از ازدواج ناامید شده، با خواسته خانوادهاش نزد یک دلال ازدواج میرود. واسطه مطمئن است میتواند در مدت کوتاهی شریک مناسبی برای او پیدا کند، اما زن شرطی میگذارد: اگر هیچکدام از انتخابهای دلال موفق نشوند، او باید بپذیرد روش سنتیاش در شناخت آدمها کارآمد نیست. جلسات آشنایی یکی پس از دیگری برگزار میشوند و هر خواستگار در نگاه نخست ویژگیهای مطلوبی دارد، اما تفاوت در ارزشها، خانواده و توقعات واقعی خیلی زود مشکلات را آشکار میکند. در میان این رفتوآمدها، خود دلال نیز بیشتر با شخصیت زن آشنا میشود و متوجه میشود مسئله او «سختپسندی» نیست، بلکه نمیخواهد صرفاً برای راضی کردن اطرافیان وارد رابطهای نامناسب شود. شرط اولیه کمکم از بازی سادهای برای اثبات حقانیت به فرصتی برای بازنگری در تعریف ازدواج تبدیل میشود. هر دو باید بفهمند آیا انتخاب شریک زندگی را میتوان به فهرستی از معیارها و تطبیق اطلاعات تقلیل داد یا شناخت واقعی فقط با زمان و صداقت شکل میگیرد.