لوکاس، تاجر الماس آمریکایی، برای معاملهای پرریسک به روسیه میرود و پس از ناپدید شدن شریکش وارد شبکهای از بیاعتمادی و خطر میشود. رابطه او با زنی محلی نیز مأموریت تجاری را پیچیدهتر میکند. در «Siberia»، تضاد میان ظاهر و واقعیت از زاویه تجربه افراد درگیر مطرح میشود و همین انتخاب رابطه علت و معلولی اتفاقها را قابل فهم میکند. در ادامه «Siberia»، ترس از پیامدها مخاطب را با پرسش اصلی همراه نگه میدارند، بدون آنکه زمینه تاریخی یا اجتماعی گم شود. روایت «Siberia» از پیوند میان حادثه و پیامدهایش و واکنشهای متضاد برای پیش بردن قصه استفاده میکند؛ این ترکیب تعلیق را از دل خود موقعیت نگه میدارد. به این ترتیب «Siberia» در کنار فشارهای روانی پیش میرود و چگونگی شکل گرفتن بحران را ملموس میکنند، بدون اینکه پایان یا پیچش اصلی را آشکار کنند. در «Siberia»، تضاد میان ظاهر و واقعیت از زاویه تجربه افراد درگیر مطرح میشود و همین انتخاب رابطه علت و معلولی اتفاقها را قابل فهم میکند.