سول پس از مرگ همسرش نمیتواند به زندگی معمولی برگردد و خانه، شغل و خاطرات روزمره برایش بیش از حد سنگین شدهاند. او همراه سگ کوچکش رزی سوار خودروی کاروان قدیمی میشود و سفری جادهای را آغاز میکند؛ در ظاهر برای دیدن نقاط مختلف کشور و در واقع برای زنده نگه داشتن یاد همسرش. سول در مسیر با غریبههایی روبهرو میشود که هرکدام مشکل و داستان خودشان را دارند و او با تعمیر، همراهی یا کمکهای کوچک وارد زندگیشان میشود. این ارتباطها او را به ریشههای مستیزوی خانوادگیاش و بخشهایی از هویتش نزدیک میکنند که سالها کمتر به آنها توجه کرده بود. با وجود حرکت مداوم، سول متوجه میشود فرار از اندوه با تغییر جغرافیا ممکن نیست و هر توقف بخشی از سوگ را دوباره زنده میکند. سفر به تدریج از تلاش برای حفظ گذشته به فرصتی برای ساختن رابطهای تازه با خودش، میراث خانوادگی و آیندهای تبدیل میشود که باید بدون حضور همسرش ادامه پیدا کند.