تئو دکر سیزدهساله همراه مادرش به موزه متروپولیتن نیویورک میرود که انفجاری ساختمان را ویران میکند و مادرش کشته میشود. تئو در آشفتگی پس از حادثه تابلوی کوچک «سهره» اثر کارل فابریتیوس را با خود بیرون میآورد و این تصمیم را سالها از دیگران پنهان میکند. او ابتدا نزد خانوادهای ثروتمند زندگی میکند و سپس با پدر غایبش به لاسوگاس میرود، جایی که دوستیاش با بوریس شکل میگیرد. تابلو در تمام این سالها به پیوندی میان تئو و آخرین روز مادرش تبدیل میشود، اما نگهداری مخفیانه یک اثر هنری ارزشمند خطرهای خودش را دارد. در بزرگسالی، تئو در تجارت عتیقه کار میکند و تلاش دارد زندگی ظاهراً منظمی بسازد، در حالی که احساس گناه، اعتیاد و راز نقاشی همچنان همراهش است. گذشته زمانی دوباره وارد زندگیاش میشود که سرنوشت تابلو و افراد مرتبط با بازار آثار هنری او را به تصمیمی تازه وادار میکنند.