سم مردی میانسال است که پس از سالها به زادگاهش بازمیگردد تا از پدر بیمار و سالخوردهاش مراقبت کند. کیت نیز زنی است که زندگی خودش را میان مسئولیت خانوادگی و حس جاماندن از فرصتها میبیند. آشنایی این دو در شهری کوچک به رابطهای آرام و غیرمنتظره تبدیل میشود؛ هرکدام بار گذشته، شکستها و ترسهای خودش را دارد و هیچیک در مرحلهای از زندگی نیست که عشق تازه را ساده ببیند. در کنار آنها، پدر سم و مادر کیت نیز با مسائل مربوط به سن، تنهایی و نیاز به کمک روبهرو هستند. فیلم روابط دو نسل را کنار هم میگذارد و نشان میدهد وابستگی عاطفی فقط مسئله جوانی نیست. سم و کیت باید بفهمند آیا میتوانند بدون فرار از مسئولیتهای فعلی، فضایی برای شروع دوباره بسازند. داستان به جای بحرانهای بزرگ از گفتوگو، سکوت و موقعیتهای خانوادگی استفاده میکند. محور اصلی فرصت دوم است؛ اینکه آدمها حتی پس از انتخابهای اشتباه یا سالهای از دسترفته هنوز میتوانند شکل تازهای از همراهی پیدا کنند.