ژانگ شیائوفان پس از قتل مردم روستایش در کودکی به فرقه چینگیون پناه میبرد و آموزش هنرهای رزمی و معنوی را آغاز میکند. او در مقایسه با شاگردان دیگر استعداد آشکاری ندارد و اغلب دستکم گرفته میشود، اما بهطور پنهانی فنونی را آموخته که از سنتهای متفاوت میآیند. زمانی که شیئی قدرتمند به دستش میرسد، تواناییهایش تغییر میکند و توجه استادان و دشمنان را جلب میکند. ژانگ همراه دیگر شاگردان برای مقابله با نیروهای فرقههای شیطانی وارد مأموریت میشود و در این مسیر با بییاو، دختری از جناح مخالف، آشنا میشود. مرز ساده میان خیر و شر برای او بهتدریج پیچیدهتر میشود، زیرا کسانی که «دشمن» نامیده میشوند همیشه مطابق تصور اولیه رفتار نمیکنند. ژانگ باید میان وفاداری به فرقهای که او را بزرگ کرده، احساسات شخصی و قدرتی که درونش بیدار شده تعادل پیدا کند.