سام، پسر نوجوان، مجبور میشود مدتی با مادربزرگ تندزبان و بیمار خود، جون، زندگی کند. رابطه آنها ابتدا پرتنش است، اما حضور در کنار یکدیگر هر دو را وادار میکند درباره خانواده، گذشته و معنای مراقبت دوباره فکر کنند. در طول این مسیر، اعتماد میان افراد تغییر میکند و همین موضوع آنها را وادار میکند روش قبلی خود را تغییر دهند. شرایط بیرونی داستان، به بخشی از مسئله تبدیل میشود و همین ویژگی تصمیمهای بعدی را قابلفهمتر میسازد. روایت در این میان، پیامدهای انسانی را دنبال میکند و این انتخاب نشان میدهد چگونه یک حقیقت تازه برداشت قبلی را میشکند. در میان همه این رخدادها، ترس از شکست دیده میشود و این بخش واکنش شخصیتها را توضیح میدهد. پیش از آنکه پاسخ کامل داده شود، انتخابها از حادثهها مهمتر میشوند؛ همین مسئله باعث میشود «درخت عرعر» هویت خود را از همان موقعیت مرکزی میگیرد. در کنار خطر یا مأموریت، احساس تعلق بررسی میشود و همین لایه به موتور بخشی از روایت تبدیل میشود.