ایرما از سالهای نوجوانی عاشق پسرعمویش گالانگ است و حتی پس از آنکه او با نیسا ازدواج میکند نمیتواند این وابستگی را کنار بگذارد. گالانگ به روشنی از او میخواهد از زندگی خانوادگیاش فاصله بگیرد، اما ایرما این رد شدن را نمیپذیرد و برای تغییر شرایط به سراغ جادوگری میرود که قبلاً نیز با او مشورت کرده بود. هشدار جادوگر درباره پیامدهای استفاده از طلسم مانع ایرما نمیشود و او درخواست میکند نیسا و خانواده گالانگ هدف جادوی سیاه قرار بگیرند. پس از اجرای طلسم، اتفاقهای ترسناک و غیرقابل توضیح در خانه آغاز میشود و اعضای خانواده با نشانههایی روبهرو میشوند که به یک بیماری یا حادثه معمول شباهت ندارد. در حالی که منبع تهدید برای آنها ناشناخته است، خشم و وسواس ایرما نیرویی را وارد زندگیشان کرده که کنترل آن به سادگی ممکن نیست.