آبری پس از مرگ بهترین دوستش گریس به خانه او میرود و شب را میان وسایل و خاطراتش میگذراند. صبح بعد، جهان بیرون به شکل عجیبی خالی و ویران شده و موجوداتی ناشناخته در شهر پرسه میزنند. تنها سرنخی که گریس باقی گذاشته مجموعهای از نوارهای کاست است که ممکن است بخشی از سیگنال یا راهحل این وضعیت را در خود داشته باشند. «Starfish» علمیتخیلی آخرالزمانی را با سوگ شخصی ترکیب میکند و بیشتر از توضیح دقیق فاجعه، روی ذهن و خاطرات آبری تمرکز دارد. او باید نوارها را پیدا کند، پیام پنهان آنها را بفهمد و همزمان با احساس گناه درباره رابطهاش با گریس روبهرو شود. موسیقی در داستان فقط پسزمینه نیست؛ بخشی از ارتباط میان گذشته و اکنون است. فیلم از تصاویر سوررئال و سکوت شهر برای ایجاد حس انزوا استفاده میکند. مسئله اصلی این نیست که جهان چگونه نابود شده، بلکه اینکه آبری آیا میتواند از میان خاطرات دردناک چیزی پیدا کند که به او دلیل یا امکان ادامه دادن بدهد.