تیلاگان، راننده آمبولانس که به جرم قتل همسرش به حبس طولانی محکوم شده، پس از چهارده سال فرصت آزادی موقت پیدا میکند تا برای دیدن پدر بیمار و دختر نوجوانش به خانه برگردد. او همچنان ادعا میکند در پروندهای که باعث زندانی شدنش شده بیگناه بوده است. همزمان پلیس با پروندهای تازه روبهرو میشود که میتواند به گذشته تیلاگان ارتباط داشته باشد و حضور دوباره او بیرون از زندان سوءظنها را بیشتر میکند. دخترش که بیشتر عمر خود را بدون پدر گذرانده، نمیداند تا چه اندازه میتواند روایت او را باور کند. تیلاگان تلاش میکند در زمان محدود مرخصی رابطهای با خانواده بسازد و سرنخهایی درباره پرونده قدیمی پیدا کند. هر اطلاعات تازه احتمال وجود توطئه یا پنهانکاری در تحقیقات اولیه را مطرح میکند و او باید پیش از بازگشت اجباری به زندان ثابت کند چیزی در ماجرای قتل همسرش از ابتدا درست نبوده است.