در ژاپن فئودالی، اربابی به نام موراشیگه در میانه درگیریهای سیاسی، کانبی، استراتژیست دشمن، را اسیر میکند و برخلاف انتظار تصمیم میگیرد او را زنده نگه دارد. کانبی در سلول قلعه زندانی است، اما هوش و شناختش از رفتار انسانها خیلی زود برای موراشیگه ارزشمند میشود. با گذشت فصلها، مجموعهای از جرایم و قتلهای نامشخص آرامش قلعه را به هم میزند. هر بار که موراشیگه برای پیدا کردن عامل حادثه تحقیق میکند، به بخش گمشدهای از معما میرسد که تنها زندانیاش میتواند آن را توضیح دهد. رابطه دو مرد میان بیاعتمادی، نیاز و احترام ناخواسته تغییر میکند؛ موراشیگه نمیتواند کاملاً به دشمنش تکیه کند، اما بدون کمک او نیز قادر به فهمیدن اتفاقهای داخل قلعه نیست. با افزایش تعداد قربانیان و بالا گرفتن فشارهای سیاسی بیرون از دیوارها، ارباب کمکم کنترل محیط خودش را از دست میدهد و باید بفهمد تهدید اصلی واقعاً از طرف دشمن زندانی آمده یا از میان کسانی که سالها در کنار خودش زندگی کردهاند.