زنی جوان در پاسگاهی دورافتاده در غرب آمریکا با گروهی از قانونشکنان مسلح روبهرو میشود که کنترل منطقه را در دست گرفتهاند. او پیش از ورود آنها مقدار قابلتوجهی طلا دزدیده و حالا باید هم منشأ ثروت ناگهانیاش را پنهان کند و هم از تبدیل شدن خودش به هدف جلوگیری کند. زمستان سخت، فاصله زیاد تا نزدیکترین شهر و حضور مردانی که به کوچکترین نشانه خیانت واکنش خشونتآمیز نشان میدهند، راه فرار را محدود کرده است. زن وانمود میکند چیزی از طلای گمشده نمیداند و با استفاده از شناخت محیط، رفتار مهاجمان و اختلافهای درون گروه زمان میخرد. هر پرسش و بازرسی خطر افشا شدن را بیشتر میکند و اعتماد میان قانونشکنان نیز به تدریج از بین میرود. او باید تصمیم بگیرد چه زمانی دروغ بگوید، چه کسی را علیه دیگری قرار دهد و آیا میتواند پیش از پایان زمستان راهی امن برای خروج پیدا کند. بقا در این موقعیت بیشتر از اسلحه به صبر، هوش و توانایی خواندن آدمهایی وابسته است که هرکدام برای طلا حاضر به خیانت هستند.