جک، مدیر یک گالری هنری در لندن، در آستانه طلاق است و برای حفظ محل کارش به پول زیادی نیاز دارد. تنها دارایی قابل فروش او خانهای در توسکانی است که از مادر مرحومش به ارث رسیده و مالکیتش را با پدرش رابرت شریک است. پدر و پسر سالها رابطهای سرد داشتهاند، اما ناچار میشوند با هم به ایتالیا بروند تا خانه متروکه را تعمیر و برای فروش آماده کنند. ساختمان پر از خاطراتی است که جک از کودکی فراموش یا سرکوب کرده و رابرت نیز درباره مرگ همسرش احساس گناهی قدیمی دارد. بازسازی خانه به تدریج به فرصتی برای روبهرو شدن با گذشته خانوادگی تبدیل میشود. جک در روستا با ناتالیا، زنی که رستورانی محلی اداره میکند، آشنا میشود و برای نخستین بار درباره شکست ازدواجش حرف میزند. پدر و پسر باید تصمیم بگیرند آیا فروش خانه فقط یک معامله مالی است یا آخرین پیوندشان با زنی که فقدانش باعث فاصله میان آنها شده است.